سلام
امروز مي خوام بعده مدت ها بنويسم...
نوشتنم يادم رفته...
يك مدتي طولاني غيبت داشتم ؛ آخه سرم خيلي شلوغ بود ، همش درس و امتحان و اينا پشت سر هم ...
هنوز هم هيچي نشده امتحان تموم نشده هفته ديگه كلاس هام شروع مي شه !!! البته همچين هم 1 هفته هم نه ... 1چيزي تو مايه هاي 8 روز !!! اينقدر هم اين مدت از دست مدير گروهمون حرص خوردم كه نمي دونم به كي بگم !!!
خوب بيخيال... بذاريد 1 چيزيس براتون بعد مدتها بذارم :
نوبت عاشقي همين امروز است.
عاشق كه باشيد، اگر كسي را هم نيافتيد كه متعلق عشق شما باشد ، شما نفس عشق باشيد معشوق بهانه است.
مانند گل كه ميشكفد و رايحهي خويش را بيدريغ و سخاوتمندانه در هوا ميپراكند بيآنكه در بند اين و آن باشد. عشق را از موضوع عشق آزاد بايد كرد.
عشق هر چه آزادتر، عميقتر خواهد بود.
عشق عميق، ژرفترين صورت تامل است.
سبزه با ياد روي سبزه گونه ات !
سمنو به شيريني لبخندت !
سياه دانه به ياد رنگ چشمهايت !
سرکه با ياد ترشي مهربانيت !
سيب با ياد طرديه گونه هايت !
سکه با ياد درخشش قلبت !
سير با ياد تندي کلامت ! ...
خوبي و بدي تو براي من درست مثل هفت سين سفره هفت سين زيباست
بچه ها همه خوبيد؟؟؟من خيلي وقته نمي تونم زياد سر بزنم... اما به ياد همه شما هستم.
به زودي مي آم و محبتتونو جواب مي دم
*شبگرد
يادته؟
اولين نگاه ؛ اولين سلام ؟
اولين بار كه تو را ديدم انگار گرمترين ظهر سال بود.
خورشيد داشت مي سوخت. فصلِ شربت آبليمو بود و يخ در بهشت .
اما وقتي تو را ديدم انگار همهُ دستفروشا داشتن عشق ميفروختن تو پاكتِ حافظ.
انگار فقط لبخند بود كه تو فضا موج مي زد.
انگار خدا هم اومده بود و داشت انار ميفروخت .
- انارِ سرخِ بهشت. انارِ سرخِ بهشت. دلِ خوش هم داريم. چند سير مي خواهي؟
...
زيبا بود.
نگاهم كه كردي خدا سرخ ترين انار را به من داد و رفت. گفت خريداري در مصر انتظار اناري ديگر را دارد.
رفت.
من ماندم و تو و آن انارِ سرخ.
...
گذشت
...
ولي حالا ما هستيم و دو انارِ سرخ.
راستي تو كِي انارت را خريدی؟
دوست داشتن از عشق برتره
عشق يك جوشش كور است و پيوندي از سر نابينايي
اما دوست داشتن پيوندي خودآگاه و از روي بصيرت زلال و روشن.
عشق طوفاني مطلاتم و بوقلمون صفت است
اما دوست داشتن در هر آن آرام و استوار و پر وقار و سرشار از نجابت.
عشق با دوري و نزديكي در نوسان است اگر دوري به طول انجامد ضعيف ميشود و
اگر تماس دوام يابد به ابتذال ميكشد .
عشق با بيم و اميد و تزلزل و اضطراب و ديدار و پرهيز زنده و نيرومند ميماند
اما دوست داشتن با اين حالات ناآشناست.
عشق جنون است و جنون چيزي جز خرابي و پريشاني فهم و انديشه نيست
اما دوست داشتن در اوج معراجش از سر حد عقل فراتر ميرود و فهم و انديشه را از زمين بلند ميكند و با خود به قله اشراق ميبرد.
عشق زيباييهاي دلخواه را در معشوق مي آفريند و
دوست داشتن زيباييهاي دلخواه را در دوست ميبيند و مي يابد.
عشق يك فريب بزرگ و قويست و دوست داشتن يك صداقت راستين و صميمي.
عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا كردن .
عشق بينايي را ميگيرد و دوست داشتن ميدهد.
عشق خشن است و ضعيف و در عين حال ناپايدار
ولي دوست داشتن لطيف است و نرم و در عين حال پايدار و سرشار از اطمينان.
عشق همواره با اشك و شك آلوده است و
دوست داشتن سراسر يقين است و شك ناپذير.
عشق نيروييست در عاشق كه او را به معشوق مي كشاند و
دوست داشتن جاذبه ايست در دوست كه دوست را به دوست ميبرد .
در عشق رقيب منفور است و در
دوست داشتن است كه هواداران كويش را چو جان خويشتن دارد
و در آخر اينكه :
عشق هر چه ديرتر مي پايد كهنه تر ميشود و دوست داشتن نوتر...
عقل نمیتواند دل را درک کند
ولی دل میتواند زبان عقل را بفهمد چون دل از عقل عمیقتر است.
انسان اهل دل میتواند انسان اهل منطق را درک کند،
میتواند برای او احساس همدردی داشته باشد، اما عکس آن امکان پذیر نیست.
انسانی که در دره نشسته است
نمی تواند شرایط انسانی را که بر تپه نشسته است درک کند.
اما انسانی که بر تپه نشسته
میتواند حال و روز انسانی را که در دره زندگی میکند دریابد.
به همین دلیل است که مردم اهل دل خیلی دلسوزند چون می فهمند.
پس همیشه با چشم دل زندگی را دریابیم
.....و گنجشك روي بلند ترين درخت دنيا نشسته و چشم به آدميان دوخته بود عده اي را خشبخت ديد و عدهاي را بدبخت ، جمعي غرق در ثروت و جمعي دگر در فقر و تنگدستي ، دسته اي در سلامت و دسته اي به بيماري و ... هزاران گروه كه هر يك را حالي بود .
خدا گفت : به چه مي نگري ؟
گنجشك گفت : به احوال آفريده هايت .
خدا گفت : چه ميبيني ؟
گنجشك گفت : در عجبم ، از عدل و احسان تو به دور است كه عده اي بدين سان و عده اي ...
خدا گفت : آيا پاسخي بر شگفتيت مي يابي ؟
گنجشك گفت : تنها بر اين باورم كه در حق آفريده هايت ظلم نخواهي كرد .
خدا گفت : تندرستان را آفريدم تا به بيماران بنگرند و مرا براي سلامتي خود سپاس گويند و بيماران را تا نظر بر تندرستان انداخته با شكيبايي به درگاهم دعا كنند كه سلامت نصيبشان گردانم .
توانگران را آفريدم تا به تهيدستان بنگرند و مرا به واسطه توانگرييشان شكر كنند و به فراموشي نسپارند تهيدستان را ... و تهيدستان را كه چشم به توانگران دوخته و مرا در رفع تنگ دستيشان بخوانند .
و اين همه را آفريدم تا در خوشحالي و بدحالي ، در سلامت و بيماري و در هر حال بيازمايمشان .
هر كه را به واسطه آنچه ميكند سوال خواهم كرد .

آیا می دانی که دل از جنس چیست ؟
سنگ خاراست یا که گلبرگی نحیف
اشکهایم تو می دانی که چیست ؟
می رود ارزان ز دستم اینچنین
دیدگانم سوی این دنیای پیر
آیا می دانی که در دنبال چیست ؟
دستهایم در لرزه و آشوب و شور
باز هم نمی دانی که در دستان کیست !!
گامهایم را نمی دانم چرا ؟
می فشارم روی این خاک سیاه
داد من در پرده ابهام من
آیا می دانی طنینش در کجاست ؟
اما می دانم که در آفاق دور
روزگارم غرق در جادو و سحر
شعله ای دارد فروزان در سپهر
شعله ای هم رنگ خون
حاصل افسون آن آفاق دور
سرنوشتی از دو رنگ است
هم سفید است هم سیاه
رنگ برف و رنگ خاک
اسم آن خاکستریست
رنگ بعد از آتش است
رنگ ابهام و سئوال
هم سفید است هم سیاه !!!
آدمها مثل رودخانه ميمانند
آدمها رودخانه هستند
و حسادت فصلي از سال
حسادت چهره اي زشت از رودخانه ي وحشي آدمهاست
كه با تند آب و سيل ، هر چه ساختند را ويران ميكنند
و در آن خشم ويرانگر اهريمني
در آن حس مبتذل بي معنا
جايي نيست كه بيانديشي
آيا گلي كه در باغ دلي كاشته بودم نابود كردم؟
چند مي ارزد؟ غرور از كشتار شخصيت جوانه هاي محبت؟
كاش حسادت ميمرد
حسادت ماده شغالي است پير ، آبستن نوزادي زيبا رو و زشت انديش
حسادت نفرت ميزايد
حسادت حقارت ميزايد
حسادت از لحظه هاي آبي، ساعتهاي مبتذل بي شرفي ميسازد
حسادت انسانيت را در ذهن و احساس را در قلب ميكشد
آدمها كاش چشم هايشان را باز كنند
آدمها كاش از زور حسادت تب نكنند
تب كنند ، براي آنها كه برايشان ميميرند
تب كنند از داغ عشق ، از داغ محبت
آدمها كاش لبخند بزنند! كه آسانتر هم هست از خشم
آدمها كاش چشمهايشان هر روز چند لحظه كور باشد
تا با چشم دل ببينند
كم ... اما ببينند
آدمها كاش به طراوت باغ همسايه رشك نبرند
به جاي خشكاندن باغ همسايه ، باغ خود را آباد كنند
كاش براي خوب بودن قانوني جز بد كردن ديگران بنا كنند
كاش باور كنند ، بهترين ها ، در بدترين ها نهفته