تبليغاتX
شبگرد عاشقی
عاشق كه شدم
دنيا يه بادكنك بزرگ قرمز شد و هوا رفت
 آنقدر بالا و بالاتر رفت
كه به خورشيد چسبيد و تركيد
حالا مواظبم دفعه بعد كه عاشق شدم
يه نخ به سر دنيا ببندم
كه خيلي بالا نره...
آخه ، مي ترسم اين بار هم ، يا گمش كنم يا بتركه!
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 توسط شبگرد
لحظه‌هارو با تو بودن
در نگاه تو شكفتن
حس عشق رو در تو ديدن
مثل روياي تو خوابه
با تو رفتن
با تو موندن
مثل قصه تورو خوندن
تا هميشه تورو خواستن
مثل تشنگي آبه
اگه چشمات من رو مي‌خواست
تو نگاه تو ميمردم
اگه دستات مال من بود
جون به دستات مي‌سپردم
اگه اسمم رو مي‌خوندي
ديگه از ياد نمي‌بردم
اگه با من تو مي‌موندي
همه دنيارو مي‌بردم
بي تو اما سرسپردن
بي تو و عشق تو بودن
تو غبار جاده موندن
بي تو خوب من محاله
بي تو حتي زنده بوندن
بي هدف نفس كشيدن
تا ابد تورو نديدن
واسه من رنج و عذابه
اگه چشمات من رو مي‌خواست
تو نگاه تو ميمردم
اگه دستات مال من بود
جون به دستات مي‌سپردم
اگه اسمم رو مي‌خوندي
ديگه از ياد نمي‌بردم
اگه با من تو مي‌موندي
همه دنيارو مي‌بردم
توي آسمون عشقم
غير تو پرنده‌اي نيست
روي خاموشي لبهام
جز تو اسم ديگه‌اي نيست
توي قلب من عزيزم
هيچ كسي جايي نداره
دل عاشقم بجز تو
هيچ كسي رو دوست نداره
اگه چشمات من رو مي‌خواست
تو نگاه تو ميمردم
اگه دستات مال من بود
جون به دستات مي‌سپردم
اگه اسمم رو مي‌خوندي
ديگه از ياد نمي‌بردم
اگه با من تو مي‌موندي
همه دنيارو مي‌بردم
لحظه‌هارو با تو بودن
لحظه‌هارو با تو بودن
نوشته شده در تاريخ دوشنبه نهم شهریور 1388 توسط شبگرد
من بر گشتم...


نوشته شده در تاريخ دوشنبه نهم شهریور 1388 توسط شبگرد

سلام

امروز مي خوام بعده مدت ها بنويسم...

نوشتنم يادم رفته...

يك مدتي طولاني غيبت داشتم ؛ آخه سرم خيلي شلوغ بود ، همش درس و امتحان و اينا پشت سر هم ...

هنوز هم هيچي نشده امتحان تموم نشده هفته ديگه كلاس هام شروع مي شه !!! البته همچين هم 1 هفته هم نه ... 1چيزي تو مايه هاي 8 روز !!! اينقدر هم اين مدت از دست مدير گروهمون حرص خوردم كه نمي دونم به كي بگم !!!

 

خوب بيخيال... بذاريد 1 چيزيس براتون بعد مدتها بذارم :

 

 

 

نوبت عاشقي همين امروز است.

عاشق كه باشيد، اگر كسي را هم نيافتيد كه متعلق عشق شما باشد ، شما نفس عشق باشيد معشوق بهانه است.

مانند گل كه مي‌شكفد و رايحه‌ي خويش را بي‌دريغ و سخاوتمندانه در هوا مي‌پراكند بي‌آنكه در بند اين و آن باشد. عشق را از موضوع عشق آزاد بايد كرد.

عشق هر چه آزادتر، عميقتر خواهد بود.

عشق عميق، ژرفترين صورت تامل است.

 

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386 توسط شبگرد
اين بار ميخواهم هفت سين عيد را با ياد تو بچينم !

سبزه با ياد روي سبزه گونه ات !

سمنو به شيريني لبخندت !

سياه دانه به ياد رنگ چشمهايت !

سرکه با ياد ترشي مهربانيت !

سيب با ياد طرديه گونه هايت !

سکه با ياد درخشش قلبت !

سير با ياد تندي کلامت ! ...

خوبي و بدي تو براي من درست مثل هفت سين سفره هفت سين زيباست


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 توسط شبگرد
سلام

بچه ها همه خوبيد؟؟؟من خيلي وقته نمي تونم زياد سر بزنم... اما به ياد همه شما هستم.

به زودي مي آم و محبتتونو جواب مي دم

*شبگرد


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385 توسط شبگرد

يادته؟

اولين نگاه ؛ اولين سلام ؟

اولين بار كه تو را ديدم انگار گرمترين ‌ظهر سال بود.

خورشيد داشت مي سوخت. فصلِ شربت آبليمو بود و يخ در بهشت .

 اما وقتي تو را ديدم انگار همهُ دستفروشا داشتن عشق ميفروختن تو پاكتِ حافظ.

 انگار فقط لبخند بود كه تو فضا موج مي زد.

 انگار خدا هم اومده بود و داشت انار ميفروخت .

- انارِ سرخِ بهشت. انارِ سرخِ بهشت. دلِ خوش هم داريم. چند سير مي خواهي؟

...

زيبا بود.

نگاهم كه كردي خدا سرخ ترين انار را به من داد و رفت. گفت خريداري در مصر انتظار اناري ديگر را دارد.

رفت.

من ماندم و تو و آن انارِ سرخ.

...

گذشت

...

ولي حالا ما هستيم و دو انارِ سرخ.

راستي تو كِي انارت را خريدی؟

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیستم مهر 1385 توسط شبگرد

دوست داشتن از عشق برتره

عشق يك جوشش كور است و پيوندي از سر نابينايي

اما دوست داشتن پيوندي خودآگاه و از روي بصيرت زلال و روشن.
عشق طوفاني مطلاتم و بوقلمون صفت است

اما دوست داشتن در هر آن آرام و استوار و پر وقار و سرشار از نجابت.
عشق با دوري و نزديكي در نوسان است اگر دوري به طول انجامد ضعيف ميشود و

اگر تماس دوام يابد به ابتذال ميكشد .
عشق با بيم و اميد و تزلزل و اضطراب و ديدار و پرهيز زنده و نيرومند ميماند

اما دوست داشتن با اين حالات ناآشناست.
عشق جنون است و جنون چيزي جز خرابي و پريشاني فهم و انديشه نيست

اما دوست داشتن در اوج معراجش از سر حد عقل فراتر ميرود و فهم و انديشه را از زمين بلند ميكند و با خود به قله اشراق ميبرد.
عشق زيباييهاي دلخواه را در معشوق مي آفريند و

دوست داشتن زيباييهاي دلخواه را در دوست ميبيند و مي يابد.
عشق يك فريب بزرگ و قويست و دوست داشتن يك صداقت راستين و صميمي.
عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا كردن .
عشق بينايي را ميگيرد و دوست داشتن ميدهد.
عشق خشن است و ضعيف و در عين حال ناپايدار

ولي دوست داشتن لطيف است و نرم و در عين حال پايدار و سرشار از اطمينان.
عشق همواره با اشك و شك آلوده است و

دوست داشتن سراسر يقين است و شك ناپذير.
عشق نيروييست در عاشق كه او را به معشوق مي كشاند و

دوست داشتن جاذبه ايست در دوست كه دوست را به دوست ميبرد .
در عشق رقيب منفور است و در

 دوست داشتن است كه هواداران كويش را چو جان خويشتن دارد
و در آخر اينكه
:
عشق هر چه ديرتر مي پايد كهنه تر ميشود و دوست داشتن نوتر...

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385 توسط شبگرد

عقل نمیتواند دل را درک کند

ولی دل میتواند زبان عقل را بفهمد چون دل از عقل عمیقتر است.

انسان اهل دل میتواند انسان اهل منطق را درک کند،

میتواند برای او احساس همدردی داشته باشد، اما عکس آن امکان پذیر نیست.

انسانی که در دره نشسته است

نمی تواند شرایط انسانی را که بر تپه نشسته است درک کند.

اما انسانی که بر تپه نشسته

 میتواند حال و روز انسانی را که در دره زندگی میکند دریابد.

به همین دلیل است که مردم اهل دل خیلی دلسوزند چون می فهمند.

پس همیشه با چشم دل زندگی را دریابیم


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هشتم شهریور 1385 توسط شبگرد

.....و گنجشك روي بلند ترين درخت دنيا نشسته و چشم به آدميان دوخته بود عده اي را خشبخت ديد و عده‌اي را بدبخت ، جمعي غرق در ثروت و جمعي دگر در فقر و تنگدستي ، دسته اي در سلامت و دسته اي به بيماري و ... هزاران گروه كه هر يك را حالي بود .

 خدا گفت : به چه مي نگري ؟

 گنجشك گفت : به احوال آفريده هايت .

 خدا گفت : چه ميبيني ؟

 گنجشك گفت : در عجبم ، از عدل و احسان تو به دور است  كه عده اي بدين سان و عده اي ...

 خدا گفت : آيا پاسخي بر شگفتيت مي يابي ؟

گنجشك گفت : تنها بر اين باورم كه در حق آفريده هايت ظلم نخواهي كرد .

 خدا گفت : تندرستان را آفريدم تا به بيماران بنگرند و مرا براي سلامتي خود سپاس گويند و بيماران را تا نظر بر تندرستان انداخته با شكيبايي به درگاهم دعا كنند كه سلامت نصيبشان گردانم .

 توانگران را آفريدم تا به تهيدستان بنگرند و مرا به واسطه توانگرييشان شكر كنند و به فراموشي نسپارند تهيدستان را ... و تهيدستان را كه چشم به توانگران دوخته و مرا در رفع تنگ دستيشان بخوانند .

 و اين همه را آفريدم تا در خوشحالي و بدحالي ، در سلامت و بيماري و در هر حال بيازمايمشان .

 هر كه را به واسطه آنچه مي‌كند سوال خواهم كرد .

 

 

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه شانزدهم مرداد 1385 توسط شبگرد
درباره وبلاگ
مي خوام بنويسم ؛ اما نمي دونم كه آيا تو اونها رو مي خوني يا نه؟!

بر برگي از ياس شعر هاي بهاري با تو بودن رو مي نويسم ؛ با نگاه سحر به افق ديده ات لبخند مي زنم سيا هي و رنگ مي زنم ؛ تا وقت زود تر بگذره و تو زود تر بياي بي تو بودن عمر من و به انتها مي رسونه ؛ با تو بودن همچو آتشيست كه مرا در عشق تو مذاب مي كند ؛ لبخندت و همچون آينه ايي به من بسپار تا همدم عاشقونه با نگاه هاي تو خاكستر شود...
آرشيو مطالب
پيوندهاي روزانه


Blog Skin